کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید



تاریخ : چهارشنبه 92/12/7 | 9:12 صبح | نویسنده : m2 | نظر

دیروز در دادگاه دلم مغز من قاضی بود...متهم قلبم بود...جرم من عشقم بود...عشق من یاد تو بود!! ( آیا ) حق من اعدام بود؟؟؟




تاریخ : چهارشنبه 92/12/7 | 9:9 صبح | نویسنده : m2 | نظر

از چی بگم؟؟




تاریخ : سه شنبه 92/12/6 | 10:9 عصر | نویسنده : m2 | نظر

شیر




تاریخ : سه شنبه 92/12/6 | 10:7 عصر | نویسنده : m2 | نظر
گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد.بیچاره 2 بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نماشد... ولی ما هنوز صادق ترینیم



تاریخ : سه شنبه 92/12/6 | 10:0 عصر | نویسنده : m2 | نظر